تبلیغات
مقالستان؛ رسانه علمی ایرانیان - اسکولاستیسیسم، فلسفه ی قرون وسطی
مقالستان؛ رسانه علمی ایرانیان
با قدرت بیشتر با هیات علمی علوم
 
تاریخ : چهارشنبه 3 آذر 1389 | نویسنده : آرشام بهبهانی
مقدمه: از عصر باستان یونانیان به فلسفه پردازی در جهان مشهور بودند. زیرا در تمام سالها و قرون آن دوره فیلسوفان زیادی از میانشان سر بر آورده بوند و پایه و اساس فلسفه را ریخته بودند. این عامل باعث شده بود تا آكادمی های زیادی از جمله آكادمی معروف افلاطون در آنجا تاسیس شود. و در آنها به آموزش علوم آن دوران پرداخته شود. همین طور می توان به جرات گفت كه آكادمی های یونان سر منشاء فلسفه در خاورمیانه و اروپا شدند. درآن دوران به علت عدم وجود امكانات و تكنولوژی برای پژوهش علمی ، روش علمی روش قیاس عقلی و منطق بود. چون تنها راه معرفت به اشیا از این طریق امكان بود. در همین دوران این روش كه به عنوان فلسفه شناخته می شد به عنوان علم العلوم مشهور شد. اما پس از تصرف یونان توسط امپراطوری روم و سپس حمله ی اقوام وحشی " گال " به روم غربی امپراطوری بزرگ از هم پاشید و حكومتهای محلی تشكیل شد. و این در حالی بود كه مسیحیت و كلیساها گسترش بسیاری یافتند. اما در اثر جهالت عده ای از مبلغان مسیحیت و پیروی مردم از آنها به آرامی پرداختن به علم و فلسفه در اروپا به شدت محدود شد و تنها نظام فلسفی پایدار در آن دوران اروپا اندیشه هایی بود كه در كلیسا تدریس می شد.
به همین دلیل به مرور زمان در جوامع اروپایی خرافات و عقب ماندگی چیره شد و عصر تاریكی را شكل داد. نفوذ كلیسا در سرزمینهای اروپایی به قدری افزایش یافت كه تمامی قوانین جامعه بوسیله ی آن تعیین می شد. آنها فكر می كردند كلام مسیحیت باید اساس شناخت جامعه باشد و برای آن كافیست. آنها نمی توانستند با برهان عقلی صحت افكار و عقاید خود را توجیه كنند به همین دلیل به مرور زمان به فلسفه روی آوردند و برای اولین بار در قرون وسطی نظامی نسبتا منسجم شكل دادند. اولین فردی كه برای این كار تلاش كرد " فلوطین " بود. او تلاش كرد كه فلسفه ی نوافلاطونی را با كلام مسیحیت یكپارچه سازد و آن را با برهان منطقی توجیه كند. بعدها كلیسا با اتكا بر همین روش اساس نگرش فلسفی مسیحیت را شكل داد كه در تاریخ فلسفه به نگرش " اسكولاستیسیسم " ( فلسفه ی مدرسی) مشهور است.
علت این نامگذاری این است كه این فلسفه تنها فلسفه ای بود كه در تمام طول قرون وسطی در سرتاسر اروپا در كلیساها تدریس می شد و به همین دلیل آن را درسی می دانستند و در میان سایر مكاتب از تقدس ویژه ای برخوردار بود. امروزه پس از ظهور عصر " رمانتیك " و انتقادات فلاسفه به خصوص فیلسوف آلمانی ایمانوئل كانت این اندیشه دیگر رواج ندارد. در عصر رمانتیك مبانی تفكرات ایده آلیستی تغییر بسیار كرد و در ابتدای آن شاخه ی ایدئالیسم استعلایی ( محدودیت گرا) پایه گذاری شد كه خود در این مقوله جای نمی گیرد و جای بحثی دیگر دارد. بحث درباره ی تاریخ و تكامل فلسفه ی اسكولاستیسیسم جای تاملات فراوان و نوشتن كتابها دارد. هدف من در این مختصر فقط ذكر مقدمه و كلیتی از جریانهای فلسفی این عصر است.

برهان افلاطون:
در یونان باستان اعتقاد به خدایان چندگانه یا " رب النوع " وجود داشت. آنها برای هر چیزی خدایانی تصور می كردند كه ویژگی اصلی آن خدا این بود كه در زمینه ی مورد نظر در بالاترین حد كمال بود. مانند خدای جنگ ، خدای سرعت ، خدای قدرت و ... . باید بدانیم كه علت این طرز تفكر در یونانیان را باید در نگرش افلاطون جستجو كرد.
او تصور می كرد كه در خصائل هر موجودی نوعی نقص وجود دارد. برای مثال هر موجودی دارای قدرت معینی است. اما قدرت هر موجودی محدود است. یعنی می توان قدرتی از آن بالاتر تصور كرد. در دنیای واقعیت هیچ چیز قدرت مطلق نیست و هر ویژگی ای بسته به اینكه در چه موجودی تعریف شود تا حدود مشخصی معنا دارد. در حقیقت هر شی نمونه ی ناقصی است از یك نمونه ی بی نقص كه یك كلی تامه به حساب می آید. كلی به خاطر اینكه جزئی نیست زیرا در جهان خارج قابل مشاهده و درك نیست و كامل به این خاطر كه وقتی موجودی ناقص وجود داشته باشد نمونه ی كامل و بی نقص آن هم قابل تصور است كه تمام ویژگی های شی ناقص را در برگیرد بنابراین برای مثال تمام موجودات در حركت دارای حداكثر سرعت معینی هستند و همگی نمونه ی ناقصی از یك سرعت نام متناهی و بی نقص هستند كه در یونان به آن " اخیلوس " (خدایان سرعت) می گفتند.

تثلیث فلوطین:
فلوطین آخرین فیلسوف رومی و پایان دهنده ی تاریخ فلسفه ی باستان بود. تلاش او این بود كه بین دین ، فلسفه و شریعت وحدت ایجاد كند. او معتقد بود در شرایطی كه این دو یكپارچه شوند می توانند حقایق بسیار مهمی را روشن كنند. او تصمیم داشت كه با برهان و قیاس عقلی به كلام مسیحیت رنگ منطقی دهد. بنابراین در ابتدا در جستجوی وجه مشتركی در بین حكمت نوافلاطونی و كلام مسیحیت می گشت.
می دانیم كه در بینش مسیحی سه مرتبه و پله به سوی كمال وجود دارد كه با سه مفهوم اصلی پدر ، روح القدوس و پسر بیان می شود. كه در آن مقصود از پدر بنیان گذار و صانع جهان است كه همان خداست كه جهان از او تولد یافته است. پسر همان موجودات یا انسان است كه در آن حضرت عیسی (ع) به عنوان حد اعلی شناخته می شود. و در نهایت روح القدوس و یا رابط میان پدر و پسر یا خداوند و انسان است. سپس به منظور تطبیق فلسفه ی نوافلاطونی و كلام مسیحیت ابتدا آنها را با هم مقایسه كرد و سپس بر هم منطبق كرد. از مشتركات آنها می توان از اعتقاد به خدای نا محدود نام برد كه سرچشمه ی هستی است. اما این مفهوم در فلسفه ی نوافلاطونی قالب كثرت به خود گرفته است و قائل به وجود خدایان متعدد شده است اما در كلام مسیحی اعتقاد به خدای یگانه مرسوم است. در نتیجه اگر می توانست ارباب الانواع را با هم جمع كند و یكپارچه سازد شریعت مسیحی قالب نوافلاطونی می گرفت و می شد مراتب آن را با توجه به مكتب افلاطون تشریح كرد. به دنبال آن مراتب دیگر وجود را نیز به گونه ای جدید و با توجه به تعبیر نوافلاطونی بیان كرد كه این تعبیر بعدها تثلیث فلوطین نام گرفت.
بر اساس آن سه مرتبه ی تكاملی وجود نام دارد كه عبارتند از: احد ، روح و نفس.
در صورتی كه بخواهیم این تثلیث را با مراحل وجودی كلام مسیحیت مقایسه كنیم می توانیم مفهوم " احد " را مترادف با " پدر " در نظر بگیریم. " روح " را با " روح القدوس " مترادف بگیریم. منظور از "نفس " هم پسر است یعنی رو نوشتی از قوانین وعظی خداوند. و حالا می رویم سراغ ارتباط مراتب سه گانه ی فلوطین.
احد به معنای خداوند یگانه است كه اجزای جهان نمونه های ناقصی از آن هستند و بنابر كلام مسیحی یگانه است. روح به معنای معرفت الهی است كه بر ماهیت اشیائ تعلق می یابد و ارتباط بین احد و محور تشكیل دهنده ی این جهان است. نفس همان رونوشت عالم فوقانی است كه اجزای جهان بر محور آن شكل می گیرند.( و صرفا شامل انسان نیست بلكه تمام عالم آفرینش را شامل می شود. ) از آنجایی كه این مراتب به هم پیوسته اند هر كدام به عبارتی مراحل شكل گیری معرفت هستند كه از سرچشمه شروع می شود و در ما مخلوقات جلوه می یابد و دست یابی به آن در گروی تكامل معنوی و عرفانی است و انسان با رجوع به نفس خویش و تعمق در آن می تواند این مراتب را طی كرده و به بالاترین درجه ی معرفتی برسد و زیربنای جهان را درك كند.


برهان وجودی:
می توان به جرات گفت كه این برهان مهم ترین برهان برای اثبات وجود خداوند در تاریخ فلسفه ی مدرسی است. به همین دلیل بیان آن ضروری است. مهم ترین نكته در مورد این برهان این است نمونه ی آن در هیچ فلسفه و نگرش مذهبی ای از جمله اسلام و یهودیت دیده نمی شود و از این جهت اختصاصی است. اما براهینی از جمله علیت و نظم در سایر مذاهب و ادیان نیز دیده می شود.
این برهان توسط قدیس انسلم مطرح شد و تا مدتها مورد قبول مردم و فلاسفه بود تا جایی كه پس از ظهور كانت ضربات هولناكی به آن وارد شد. هر چند امروزه افرادی چون پروفسور پلانتیجا با نگرش جدیدی به بازسازی این برهان پرداختند اما ذكر آنها و بحث درباره ی آنها از حد این مقاله فراتر است و لازم است كه تفصیلا در جایگاه خودش بحث شود.
در این برهان مراتب وجود كاملا رعایت شده است. انسلم همچون فلوطین معتقد بود كه نمونه های ناقص در این جهان وجود دارند و از این رو یك نمونه كلی كامل قابل درك است. اما او چیزی بیشتر از فلوطین اضافه می كند و آن این است: دو حالت برای وجود یك شیئ قابل درك است. یكی از حالات وجود در ذهن است و دیگری وجود در جهان عین و خارجی. اما چیزی كه مسلم است این است كه این شئ ( وجود كامل كلی ) از آنجایی كه قابل تصور است پس وجود دارد اما سوال اینجاست كه وجود این شئی شامل كدام حالت وجود می شود؟ چون حتما باید در یكی از دو قلروی زیر تعریف شود. پس استدلالمان را اینگونه انجام می دهیم.
1- این شئ از آنجایی كه قابل تصور است پس وجود دارد.
2- بر اساس اصل طرد شق سوم در منطق هیچ شقی خارج از محدوده ی یك گزاره و متناقضش تعریف نمی شود. در نتیجه یك جسم اگر وجود دارد نمی تواند نه در ذهن باشد و نه در خارج از ذهن( عین ) بلكه باید در یكی از قلمروها وجود داشته باشد.
نتیجه: این شئ یا در ذهن وجود دارد یا در خارج از ذهن ( عین )
انسلم تلاش كرد تا اثبات كند كه این شئ كلی و كامل نمی تواند در ذهن موجود باشد و در نتیجه بنابر استدلال فوق باید در عالم عین موجود باشد. مبنای استدلال انسلم این است كه اگر شئی كامل و نامحدود می توانست در ذهن مطرح شود برای ذهن قابل درك نبود. زیرا هر كمیتی در ذهن قابل افزایش و كاهش است و هر تصوری كه از این شئ بخواهیم در ذهن ایجاد كنیم از آن كامل تر قابل تصور است. برای مثال اگر بخواهیم این شئی كامل را در نهایت زیبایی بدانیم باز هم از آن زیباتر قابل تصور است پس در نتیجه ذهن نمی تواند كامل ترین را تصور كند پس شئی با چنین مشخصاتی در ذهن قابل تصور نیست. در نتیجه بنابه حكم منطقی ای كه گرفتیم باید در عالم خارج از ذهن و عین وجود داشته باشد. این شئی را كه در عالم عین موجود است و همین طور درنهایت تكامل است خدا می نامیم.

نقد برهان وجودی:
به این برهان چند نقص اساسی وارد است. اول نقص برهان مغلطه در بكاربردن تعاریف است كه باعث گرفتن نتایج اشتباه می شود. اول اینكه بین تعریف یك شئ و ذات شئ تفاوت بسیار است. برای مثال شما می گویید فلانی بازیگر است. اما مفهوم این جمله شامل شخصیت آن فرد ، سبكی كه بازی می كند ، نقشهایی كه می گیرد و ... نمی شود یعنی ما مفوم كاملی از آن بازیگر را نتوانستیم تداعی كنیم در نتیجه تصوری از آن نداریم. بلكه فقط او را به عنوان یك بازیگر تعریف كردیم اما از آنجایی كه مفهوم كاملی از آن بیان نكردیم و نمی توان از آن تصور كاملی بدست آورد تعریف ما یك تعریف ناقصه است . وقتی كه تعریف ما از شئ به تصور كاملی از آن بیانجامد تعریف ما یك تعریف تامه خواهد بود.
در اینجا انسلم تمایز میان این تعاریف را مشخص نمی كند در نتیجه استدلالش به سفسطه می انجامد. بر می گردیم به جایی كه انسلم اثبات كرد كه این كلی كامل نمی تواند در ذهن تصور شود. در اینجا مقصود او تصور ماهیت و ذات شئی بوده است . یعنی برای مثال در مورد زیبایی ، تصور یك موجود در نهایت زیبایی یعنی یك تصور تامه از شئ كه بر اساس نظر انسلم در ذهن ممتنع است. و از آن نتیجه می گیرد كه پس قطعا این شئ در عالم خارج وجود دارد. این در صورتی براساس استدلال انسلم درست خواهد بود كه ثابت شود نمونه ی عینی تعریف تامه یا ذات شئ قطعا وجود دارد و در نتیجه براساس برهان منطقی انسلم از آنجایی كه در عالم ذهنی ممتنع است پس در عالم بیرون ذهن یا همان عالم عین وجود دارد.
اما پرسش اینجاست كه آیا انسلم وجود ذات و صادق بودن تعریف تامه ی شئ را اثبات كرده است كه چنین نتیجه ای می گیرد؟ بر می گردیم به قسمت اول برهان انسلم كه از وجود نمونه های ناقص در جهان وجود نمونه ی كامل و بی نقص را نتیجه می گیرد. او در آنجا وجود یك تعریف ناقصه از این شئ را اثبات می كند و نه یك تعریف تامه را و در نتیجه نمی تواند نتیجه ای درباره ی تعریف تامه ( تصور كامل شئ ) بگیرد. اما از كجا بفهمیم كه تعریف انسلم از شئ كلی كامل یك تعریف ناقصه است؟ انسلم نتیجه گرفت كه اگر نمونه های ناقصی وجود داشته باشند می توان وجود یك شئ كامل و بی نقص را نتیجه گرفت. اما مهم این است كه نمی توانیم تصوری از این شئ بدست آوریم در نتیجه تعریف ما ناقصه است و همان طور كه گفته شد تعریف ناقصه نمی تواند به تعریف تامه دست یابد در نتیجه هیچ دلیلی بر وجود ماهیتی برای این شئ وجود ندارد. چه در جهان عین و چه در عالم عین.
اما چیزی كه مسلم است این است كه انسلم توانست وجود چنین شئی را نتیجه بگیرد. اما همان طور كه گفته شد هر وجودی یا ذهنی است یا عینی و یا هر دو و نمی تواند در هیچ كدام نباشد. اما اگر شئی برای مثال وجود ذهنی داشت در نتیجه وجود عینی دارد مانند اشكال و اجسامی كه تصور می كنیم ولی در عالم واقع وجود ندارد. درست است كه انسلم وجود شئ كلی كامل را نتیجه گرفت اما نمی توانست اثبات كند كه این وجود ، وجود عینی است. در نتیجه نمی توانیم نتیجه بگیرم كه چنین شئی در عالم خارج نیز وجود دارد. بلكه می تواند فقط ذهنی باشد. و دیگر اینكه اصلا وجود ماهیت برای چنین شئی اثبات نشد كه بخواهیم آن را عینی یا ذهنی بدانیم. ( به پاراگراف بالا رجوع شود. )
اما اشكال دیگری نیز بر برهان وجودی وارد است كه توسط كانت ارائه شد و هم اكنون به تشریح آن می پردازیم.

برهان كانت:
ایمانوئل كانت فیلسوف آلمانی قرن شانزدهم میلادی و متفكر بزرگ فلسفه ی غرب است. عده ی بسیاری بر این اعتقادند كه تاثیر كانت بر فلسفه ی غرب به قدری زیاد است كه می توان فلسفه ی غرب را به دو قسمت پیشا كانتی و پسا كانتی تقسیم كرد.
كانت در حین طراحی ایدئالیسم استعلایی خود كه انقلابی در نگرش فلسفی غرب ایجاد كرد به نقد برهان وجودی پرداخت و با رد این برهان پایه های فلسفه ی مدرسی را بسیار متزلزل كرد. هم اكنون به مرور برهان كانت می پردازیم.
كانت به بررسی نظر انسلم مبنی بر واقعیت داشتن ( عینی بودن ) شئ كلی كامل پرداخت. اولین نظر كانت این بود كه اگر شئی وجود داشته باشد مسلما باید دارای ماهیتی باشد كه این ماهیت حدود وجود آن را تعریف كند و چیستی آن را نشان دهد. برهمین اساس اگر تصور كنیم كه چنین شئی در عالم خارج وجود دارد باید دارای ماهیتی باشد كه حدود وجود آن را تعیین كند و گر نه بدون ماهیت وجود آن معنی ندارد. در نتیجه شئ كلی كامل ما باید دارای ماهیتی باشد. در نتیجه اینگونه استدلال می كنیم. شئ مورد نظر ما یا دارای ماهیت مشخصی است یا نه. اگر نیست پس یعنی اصلا چیزی نیست كه بخواهد وجود داشته باشد. و اگر هم دارای ماهیت مشخصی است پس ماهیتش هر چه كه باشد می توان از آن كامل تر تصور كرد. هر چقدر زیبا باشد زیباتر از آن می توان تصور كرد. هر چقدر بزرگ باشد بزرگ تر از آن می توان تصور كرد و ... . در این صورت دیگر نمی توان آن را شئ بی نقص و كامل دانست و این با تعریف شئ تناقض دارد. پس می توانیم بگوییم در هر صورت وجود شئ نقض می شود.







طبقه بندی: فلسفه، 
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
پیوند های روزانه
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب ارسال شده: عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :